جبران خلیل جبران
جبران در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانوادهای مسیحی که به خلیل جبران شهرت داشتند، در لبنان به دنیا آمد. مادر جبران کامله رحمه،زنی سی ساله بود که جبران را از شوهر سومش خلیل جبران به دنیا آورد. شوهرش مردی بی مسئولیت بود و خانواده را به ورطه فقر کشاند. از آنجا که جبران در فقر بزرگ میشد، از تحصیلات رسمی بی بهره ماند و آموزشهایش محدود به ملاقاتهای منظم با یک کشیش روستایی بود .جبران هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره کرد. سرانجام مادر تصمیم گرفت با خانوادهاش به آمریکا کوچ کند. وی در آمریکا به نگارگری پرداخت..اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در آمریکا به شوق زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت. اودانشگاه را در سال ۱۹۰۲ تمام کرد. زبانهای عربی و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسیده بود. در این هنگام رابطهاش با پدرش قطع و از او جدا شد و زندگی محقر و فقیرانهای را از سر گرفت. در همان هنگام شنید که برادر ناتنیاش سل گرفته، خواهرش سلطانه مشکل رودهای دارد و مادرش گرفتار سرطان است. با شنیدن خبر بیماری هولناک سلطانه، جبران در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترک کرد. اما دیر رسید و سلطانه در چهارده سالگی درگذشته بود. در همان سال، پیتر به بیماری سل و مادرش به سرطان درگذشتند.خلیل جبران بعد از پایان تحصیلاتش در فرانسه دوباره وارد آمریکا شد و تا مرگش در سال ۱۹۳۱ در آنجا کار و زندگی کرد.خلیل جبران در سال ۱۹۳۱ به علت سیروز کبدی درگذشت.از او مجموعا ۱۶ کتاب به زبانهای عربی و انگلیسی بر جا ماندهاست متن زیر گزیده ای ازیکی ازآن کتب می باشد:
نه برادر ، نه !
تنهایی را جستجو نکردم تا تارک دنیا شوم ، به تنهایی روی آوردم تا از مردم و قوانین ،آموزش ها، آداب و شرایط، همهمه و ناله هایشان دور باشم.
من تنهایی را برگزیدم تا چهره مردمی را نبینم که خودشان را می فروشند و با همان قیمت چیزی را می خرند که از نظر مادی و معنوی کم بهاتر است.
من تنهایی را انتخاب کردم تا نبینم زنانی که مغرورانه و با هزاران لبخند بر لب . راه می روند و در اعماق هزارتوی قلبشان هدف دیگری موج می زند.
من دوری و تنهایی را دوست دارم تا بتوانم خود را از آنهایی که با آگاهی اندک خود، در رویای شیرینشان علم را می بینند و فکر می کنند به اهدافی والا و گرانمایه رسیده اند دوری کرده باشم.
از مردم گریختم تا دوری کنم از آنهایی که در بیداری شان شبح حقیقت را می بینند و گوش جهان را کر می کنند که : آن ها جوهر کامل و راستین حقیقت را بدست آورده اند.
دنیا را ترک کرده و تنهایی را بر گزیدم. چون خسته شده ام از عاریه آداب و رفتاری که مردم معتقدند ; فروتنی قسمی از ضعف است ،مهربانی نوعی ترسویی ، رفتار خصمانه شکلی از نیرو و قدرتمندی....
تنهایی را طلب کردم، چون روحم از معاشرت با آنهایی که معتقد بودند خورشید و ماه و ستارگان طلوع نمی کند مگر از خزانه هایشان و غروب نمی کند به جز از باغ هایشان، خسته و بیزار شده بودم..
××× مرجع و کانون وبلاگ نویسان فعال و برتر شهرستان خاش ×××