اختصاصي/ شهادت افتخار است ( خاطره دفاع مقدس )
مرخصياش تمام شده بود و داشت براي رفتن آماده ميشد. گفت: "مادر زير پايم درد ميكند."
گفتم: "به خاطر پوتينهايي است كه ميپوشي، از اين به بعد دمپايي بپوش."
گفت: "نه مادر پاهاي من حنا ميخواهد." من هم سر و دستها و پاهايش را حنا گذاشتم و ساكش را بستم.
داخل حمام بود كه صدايم كرد، گفتم: چه كار داري؟
گفت: "مادر خيلي وقته كه دستهاي شما، سر مرا نشسته." آب گرم را آوردم و روي سرش ميريختم و دست ميكشيدم كه خوب شسته شود.
دست كشيدن به موهايش حال عجيبي به من ميداد، حالي كه قبلا نداشتم. او هم احساس ميكردم بهانه گرفته كه من دست بيشتري به سرش بكشم.
لباسهايش را كه پوشيد، برايش قرباني كرده و از زير قرآن ردش كردم. آب را كه پشت سرش ريختم، دوباره برگشت و گفت: "مادر مواظب خودت باش!"
او آن روز رفت اما هنوز صداي آبي كه پشت سرش ريختم، توي گوشم است. صبح آن روز خبر شهادتش را آوردند.
انتهاي پيام/
××× مرجع و کانون وبلاگ نویسان فعال و برتر شهرستان خاش ×××