کوچه ها مملو از خاطره می شوند خاطراتی با کیف ها ، کفش ها و جامدادی هایی به رنگ عشق  و  باز آغاز قصه هایی است از یک چهار دیواری ، چهاردیواری که در آن اتفاقات به موازی شیطنت هاست ، چهاردیواری به معنای آزادی اندیشه ، آزادی فکر ، آزادی روح انسان سازی در پیراهن زمان در ناب ترین لحظه های هستی و باز زنگ تفریحی که با قسمت نمودن سیبی شروع می شود و هیچ گاه پایان نمی یابد ، زنگ تفریحی که به لطافت نسیم صبحگاهی است ، آنگاه که عطر خوش خویش را با همکلاسی تقسیم می کند آنگاه که وقتی کیف خودمان را می گشاییم بوی معطر دستان مادر از آن بیرون می تراود و خوراکی به خوشمزگی عطر بهار نارنج تسکینی می شود بر گرسنگی این همه شیطنت و از دست دادن انرژی ، راستی از هر چه بکذریم از خط کش چوبین معلم که همیشه نوازشگر دست های کوچیکمان بود نمیشه گذشت ، نوازشی که به قول معروف چوب معلم گٌلِ ، هرکی نخوره خٌلِ.