يادداشت / چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
دنیا رو با دستان لمس کردم دستانم می نویسد و می نگارد ، دستانم خط های زیبایی دنیا را می خواند و با دیدگان بسته ام چیزی را نمی بینم ولی هزاران تصویر را در ذهنم تجسم می کنم به امیدروزگاری که نور روشنی را در خود ببینم آیا می شود ؟؟؟ آیا می شود یک روز دیدگان نور روشنایی را ببیند ؟؟ آری ! همیشه با خودم زیر لب زمزمه می کنم که درد نابینایان ندیدن نیست بلکه دیده نشدن است .
ماه مهر ، ماه نیکی و مهربونی که شروع میشه روزها رو با انگشتان دستانم میشمارم تا به ۲۳ برسم چون که تنها روزی است که من و دوستانم برای همه مهم می شویم در این روز همه ی نگاه ها به عصای سفید و چشمان تاریک ما خیره میشه در این روز مسئولان حرف ها و وعده های قشنگ و دلنشینی به ما می دهند و به لمس عصای سفیدی که عینکی که پشت آن قرار دارد جز تاریکی و پوچ می پردازند وقتی این روز به پایان خود نزدیک می شود غصه های این دنیای که ما تاریک می بینیم بر روی شانه هایمان سنگینی می کند و وعده ها و دلجویی های آنان تنها در حد همان حرف و حدیث باقی می ماند . آخ که چه سخت است وقتی وعده ای داده شود و بدان عمل نشود !!!
آری درست است که دیدگانم بسته است ولی به دنیایی دیگر باز است به دنیایی که از دید ما محدودیتی ندارد و در آن خواستن توانستن است ، یک روشن دل محدود و محروم نیست ، توانایی انجام همه کاری را دارد و خشوبختانه در میان ما نابینا است افرادی که در بالاترین درجات علمی و تخصصی توانستهاند به جایگاه بالایی دست پیدا کنند و همین برای من کافی است که چنان قدرتی دارم که مرا به تمام خواسته و تمایلاتم میرساند.
دستانم تنها روشنیها را میبیند، من دنیا را پر از نور میبینم، تاریکیها را گذاشتهام برای چشمانی که به دنیا باز است، اما در حقیقت سخت است که در میان انسانهای بینا، نابینا باشی و دستانت، پاهایت، گوشهایت و عصای سپیدت برای تو چشم بینا باشد.
وقتی که تمام دنیا برایم پر از شنیدههاست، وقتی تاریکی دید دیگران بر من غلبه میکند، وقتی گوشهایم میشنود آنچه را که نباید، بغض سنگینی راه گلویم را میبندد، اینجاست که شعر شاعر معروف معنا پیدا میکند که چشمها را باید شست و جور دیگری باید دید و واقعیت این است که تا زمانی که دیدمان را عوض نکنیم، دنیایمان هم عوض نخواهد شد، دیگر وقتش رسیده است، همه نیاز به شستن چشمها داریم، از دید محدود بین، از دید آنچه را که خود نمیبیند و به کوری فردی نابینا مثل میزند و این در حالی است که نابینا کور نیست، میبیند همه چیز را میبیند، همانند یک انسان بینا منتها با چشم دل.
هرچند توانمندی افراد نابینا آنقدر بسیار است که بدون عصای سپید هم میتوانند خود را جابهجا کنند، اما هنوز اکثر انسانهای دور و برمان با دیدن یک فرد نابینا احساس میکنند که وقتی نمیتواند ببیند نمیتواند در جامعه هم عنصری تأثیرگذار باشد.
یک نابینا با وجود تمام توانمندیهای شخصی مشکلات فراوانی نیز دارد، که از وقتی پا را از خانه بیرون میگذارد با وجود اینکه عصای سپید را به دست گرفته، اما عبور و مرور از کوچهها و خیابانهای پرتردد عرصه را به او تنگ میکند.
هیچ شخصی در کوچه تاریک چشمهای ما قدم نخواهد گذاشت و حاضر نیست لحظهای زندگی را مانند ما از پشت عینک به تماشا بنشیند. حرفهای بسیاری داریم، اما همیشه تا خواستیم صحبت کنیم به ما از سر ترحم و دلسوزی نگاه شد و عمق حرفهای ما در حاشیه ماند …!
محدودیتهایمان بسیار است، اما آنچه که آزارمان میدهد، حس ترحم افرادی است که ما را کور میبینند و خود را بینا.
این نامگذاری در هر سال گرچه میتواند نور امیدی را در چشمهای بیقرار روشندلان ایجاد کند، اما گذر از این روز بدون توجه به وعدهها و دلگرمیهایی که به این قشر داده میشود، همیشه شب تار این افراد را تارتر میکند.
××× مرجع و کانون وبلاگ نویسان فعال و برتر شهرستان خاش ×××